حال در اینجا سئوالات دیگری مطرح می شوند که اوّلاً آیا برای تحقیقی و استدلالی رسیدن و شناختن دین ، کاری شده است و ثانیاً معرفی دین و آشنا نمودن پیروان دین ، وظیفه ی چه کسانی است به عبارت دیگر آیا نهادی برای این امر وجود دارد که این وظیفه را ایفاء نماید .

قدر مسلم آنچه که از وضعیت کنونی جامعه ی ما نمود پیدا می کند این است که کاری در جهت شناساندن دین انجام نگرفته است ، البته منظور کار مفید و موّفق می باشد و الا کارهای زیادی شده است اما اساسی نبوده و نتیجه ی چندانی نداشته است . و دلیل ما بر این مدعا همین مثال فرضی است که ذکر شد ، چون اگر همین سئوال را از تک تک افراد جامعه خصوصاً نسل جوان بپرسند  هیچ پاسخ قانع کننده ندارند بدهند و دلیل دیگر گرایش نسل جوان ما به مظاهر بی دینی و خصوصاً شیطان پرستی دلیل دیگر ماست و این که ما داریم از دین دفاع می کنیم فقط حساسیت و تعصب قومی و موروثی بوده و هست .

پس شناخت و علاقه ی دینی ما منحصر به شناخت و علاقه ی موروثی می باشد و این نوع شناخت ظاهر و سطحی شاید در زمان گذشته کافی به نظر می رسید یعنی در زمان و دورانی نیاز نبود که همه دین را تحقیقاً و تفصیلاً دریافت کنند همانقدر که بطور اجمالی شناخت  نسبت به وظایف خود پیدا می کردند کافی بود .

لیکن در عصر کنونی که عصر ارتباط و تلاقی افکار و تعامل و تبادل آراء می باشد و به عبارت دیگر دنیا تبدیل به دهکده ای بزرگ شده است ، این نیاز بیش از هر چیزی در حوزه ی دین به نظر می رسد و احساس می شود و این خلأ و بلکه نقیصه را باید نهاد دین که بنده به حوزه ی علمیه تعبیر می نمایم پیش بینی و بر طرف می ساخت ، که حوزه ی علمیه نیز در محدوده ی خود حوزه موفق بوده است اما در سطح جامعه توفیق چندانی کسب نکرده است و بلکه حوزه ی علمیه از این رسالتش که اصلی ترین وظیفه اش می باشد  غافل مانده و یا کوتاهی کرده است . ودلیل بنده نیز بگوش رسیدن زمزمه ی تکثر گرائی است و خود همین بحث پلورالیزم دینی ثابت می کند که کم کم ادیان دیگر دارد به ما عرضه می شود و به احتمال قوی ادیان که نه ، بلکه بی دینی عرضه می گردد که حقیر پیش بینی چنین روزی را می نمایم ( یعنی تقابل بی دینی با دینداری ) .

به عنوان نمونه  الان در ذهن جوانان ما این مسئله که اسلام زور می گوید و دین زور و شمشیر است و یا برای حقوق بشر ارزشی قائل نیست و یا دین خشونت است ، القاء شده است .

و چون بحث ما در اینجا در احکام فرعیه  نیست یک مثال را در احکام اصولیه و عقلیه ی شرعیه مطرح می کنیم و آن اینکه اگر کسی مرتد شود و این مرتد فطری باشد یعنی از پدر و مادر مسلمان متولد شده است و پس از بلوغ نیز اسلام را قبول نموده است و سپس مرتد شده باشد و از دین اسلام برگشته  و خارج شده باشد ، اگر چنین کسی مرد باشد حکمش بلا استثناء قتل است ( البته بلا استثناء در مورد این است که چه توبه کند و چه توبه نکند و الا دیوانه و... را شامل نیست ) . خوب سئوال اینجاست که چنین فتوا و حکمی آیا با وجود تقلیدی بودن دین این فرد ( فرض این است که تحقیقاً و استدلالاً  به دین نرسیده است که عامه ی مردم نیز چنین هستند ) ظالمانه نمی باشد ؟ ! .

و ایضاً در مورد برتری ادیان که کدام دین برتر است ، حوزه ی علمیه نتوانسته است اذهان اتباع دین اسلام را متقاعد کند ، چنانکه زمزمة ناکارآمدی دین اسلام در حوزه ی صنعت و اقتصاد و تکنولوژی پیشرفته بر سر زبانها است که مثلاً اروپا و غرب با وجود دین مسیحیت پیشرفت کرده است ولی ما مسلمانان با ادعای برتری اسلام بر سایر ادیان پیشرفت نکرده ایم و این پیشرفت و پس رفت را به حساب دین و برتری و یا کمتری دینی از دین دیگر می گذارند . ولی حوزه ی علمیه  یا نهاد دینی هیچ پاسخی که همه را متقاعد سازد ارائه نکرده است .

 و نیز مطرح شدن مقوله ی جدائی دین از سیاست که جریان ها و یا احزابی در درون کشور مطرح کرده و خواستارش هستند یکی از دلایل ضعف عملکرد حوزه ی علمیه  می باشد .

حال اگر این بحث برتری ادیان بر یکدیگر ( چه ادیان  وحیانی و چه ادیان غیر وحیانی ) در قالب بحث بین مثلاً دونفرمتوسط جامعه که مسلمان و مسیحی باشند ،  بُروز کند ، چه می شود؟ آیا این فرد مسلمان پاسخی دارد و یا دلیلی دارد که اثبات کند دین اسلام برتر است و یا ثابت کند که این پسرفت یا پیشرفت را نباید به حساب دین گذاشت ؟ مسلماً نمی تواند ، چون لازمه ی حکم دادن به برتری چیزی بر چیز دیگر شناخت کامل است .

فرض کنید که چند جعبه  میوه در مقابل روی شماست و همه شان جز یکی  سربسته هستند و فقط شما از این جعبه ی باز استفاده می کنید و میوه های آن را مصرف کرده اید ، حال اگر کسی از شما بپرسد که میوه های کدام جعبه بهتر هستند ؟ یقیناً اگر بگوئید این جعبه ای که باز است و از آن استفاده کرده اید و متعلق به خودتان نیز هست . به شما ایراد و اشکال می شود که مگر شما میوه های سایر جعبه ها را دیده اید ؟  و از کجا معلوم که میوه های جعبه های دیگر مرغوب تر و بهتر نباشند ! آیا شما می توانید پاسخی قانع کننده حتی برای خودتان داشته باشید تا چه رسد به دیگران .

حال اگر اسلام و سایر ادیان را نیز به همان جعبه های میوه تشبیه نمائید . اولاً ادیان دیگر که همه برای ما ناشناخته اند و ثانیاً خود اسلام نیز کاملاً شناخته شده نیست . مثلاً زیر جعبه را نیز کاملاً ندیده ایم  که آیا خود این جعبه نیز همه ی میوه هایش سالم و مرغوب است یا نه ؟ اگر کسی بگوید شما از کجا و به جه دلیل دین مسیحیت را رد می کنید و دین خود ( اسلام را برتر و بهتر معرفی می نمائید ؟! حال  آنکه شما نسبت به دین مسیحیت شناخت حتی نسبی نیز ندارید و دقیقاً پیروان سایر ادیان نیز می توانند در رابطه با دین ما ( اسلام ) همین نظری را داشته باشند که ما در باره ی دین آنها داریم کما اینکه این چنین نیز هست .

خوب این نوع شبهات بخاطر عدم شناخت کامل دین برای همه پیش می آید و در دل سستی و انفعال ایجاد می کند . پس اصلی ترین علت ادبار مردم  نسبت به دین و یا ضعیف و سبک شمردن دین و ناکارآمد دانستن آن ، عدم شناخت کاافی ( تحقیقی و استدلالی ) نسبت به دین است . و اینجاست که لزوم شناخت ریشه ای و زیربنایی دین خود را جلوه گر و نمایان می سازد .

ب) :  لزوم شناخت نقش دین

و اما لزوم شناخت نقش دین در زندگی بشر نیز شعبه ای از شناخت خود دین است . به عبارت دیگر هر حرکتی دارای هدفی است که معرفت نسبت به آن هدف انگیزه ی رسیدن به آن هدف را مضاعف می سازد و از آنجا که هدف انسان از حیات دنیوی تعالی و تکامل می باشد و رسیدن به این هدف وسائل و برنامه های صحیح و دقیق را می طلبد ، لذا خالق متعال این وسائل و برنامه ها را در قالب دین فرا روی گذاشته و در اختیار او قرار داده تا بوسیله ی آن خود را به اوج کمال برساند .

 پس دین حاوی مجموعه برنامه های سیر این مسیر است و لذا شناخت نقش دین و خود دین از یکدیگر جدا نیستند . 

 ما در اینجا بدنبال بررسی و یا معرفی نقش دین و مصادیق آن نیستیم و بلکه فقط می خواهیم به اهمیت شناخت نقش دین و لزوم آن در جامعه ی دینمدار اشاره کرده و توجه کافی بدهیم .

و دیگر اینکه ما نمی توانیم تنها به یگانگی عقلانیت در برنامه ریزی اتکاء داشته باشیم و اینکه عقل به تنهائی راهبر و راهنمای بشر نمی باشد . از این رو لازم است بطور اجمالی و گذرا بحث هدایت را مطرح کنیم تا به وجه لزوم دخالت دین در امور زندگی انسان پی برده و واقف شویم کهه در واقع همان نقش دین در جامعه می باشد .

هدایت الهی

لازم است قبل از بیان اینکه هدایت الهی به چه وسیله ای انجام می گیرد تقسیمی  در خود هدایت داشته باشیم. 1- هدایت به معنای ارائه طریق و راهنمائی به صراط  مستقیم .

2 - هدایت ایصال به مطلوب است .   

البته این دو نوع هدایت ، مربوط به هدایت تکوینی نمی باشند ، بلکه از شعب هدایت تشریعی هستند ، که محور بحث ما است و اینجاست که این بحث مطرح می شود که هدایت خداوند کدامیک از این دو معنای هدایت است ؟  در بعضی از آیات  قرآن ، خداوند متعال  اضلال و هدایت بندگان را به خود نسبت می دهد . به عبارت دیگر در قرآن کریم موضوعاتی از قبیل اضلال و خدعه و مکر و مسلط ساختن شیطان بر انسان و مانند آن به خدا نسبت داده شده است . چگ.نه این مسئله را باید تبیین و حل نمود و جهت آن چیست ؟ قدر مسلم این است که منظور از آنها نوعی است که با مقام مقدس خداوند که از تمام آلودگی ها منزّه و پاک است مناسبت دارد .

زیرا تمام آنها بالاخره به اضلال و شعب آن بازگشت می کنند و پرواضح است که هر نوع اضلال را نمی توان به خدا نسبت داد ، مانند اضلالی که ابتدائی و بدون جهت و بعنوان اغفال بوده باشد . بلکه منظور آن ، نوع اضلال و گمراه کردن است که بعنوان مجازات در مقابل اعمال سوء ، انجام داده می شود .

 و هم چنین هدایت به معنای دوم ( ایصال به مطلوب ) که بخدا نسبت داده می شود نیز نوع هدایت است که بعنوان پاداش در مقابل اعمال نیک انجام داده می شود و اینکه بعضی پنداشته اند هدایت و اضلال انسان اجباری است و قهراً و جبراً محکوم به هدایتو یا گمراهی شده اند پنداری باطل است . زیرا اساس تشریع و قانونگذاری خدا بر اختیار است یعنی قوانینی که بر طبق مصالح بندگان وضع می شود به افرادی که در فعل و ترک مختارند تعلّق می گیرد و سپس به این افراد بر طبق کاری که به اختیار خود انجام داده اند و یا فعلی را که به اختیار خود ترک کرده اند جزای نیک یا بد داده خواهد شد .

پس هدایت خدا به هر دو معنا تعلق می گیرد و هیچ منافاتی هم با مسئله ی اختیار ندارد ، اما هدایت به معنای اوّلی که ارائه ی طریق بود را می توان در این آیه ی شریفه یافت که می فرماید : « إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً » . ( سوره انسان آیه 3 )

 ما راه را به او نشان داديم، خواه شاكر باشد(و پذيرا گردد) يا ناسپاس .

و یا آیه ی شریفه ی  « وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ » (سوره بلد آیه 10 )

 و او را به راه خير و شرّ هدايت كرديم!

نیز به این معنا اشعار دارد ، چه اینکه هدایت به نجدین ( خیر و شر ) به فعل اختیاری تعلق گرفته است و هدایت در اینجا نشان دادن دو راه خیر و شر و عاقبت آن راهها است .

و هدایت به معنای دوم که ایصال به مطلوب بود را  نیز می توان از آیات آغازین سوره ی مبارکه ی بقره دریافت . آنجا که می فرماید : « ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فيهِ هُدىً لِلْمُتَّقينَ » . (سوره بقره آیه2 )

 آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است .  

و قرآن را هادی متقین معرفی فرموده  و متقین را که دارای به صفاتی چون ایمان به غیب ، اقامه ی نماز، انفاق ، ایمان به نبوت ، ایمان به معاد و بعد از متّصف شدن (بواسطه ی انجام کارهائی و باور داشتن حقایقی ) به این صفات که بواسطه ی آن مقام تقوا  احراز می گردد، هدایت دومی به آنها اعطاء و ارزانی می گردد که آن هدایت ایصال به مطلوب است که همان فلاح و رستگاری ابدی را همراه دارد و این همان « أُولئِكَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » . (سوره بقره آیه 2 )

 آن كتاب با عظمتى است كه شك در آن راه ندارد؛ و مايه هدايت پرهيزكاران است .  و این هدایت دومی است . 

ومؤید این گفتار قابل ازدیاد بودن هدایت است که در آیاتی دیگر به آن اشاره شده است که بعضی از آیات ذیلاً ذکر می شود .

1- « إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْناهُمْ هُدىً » .(سوره كهف آیه13)

آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند، و ما بر هدايتشان افزوديم.

2- « وَ يَزيدُ اللَّهُ الَّذينَ اهْتَدَوْا هُدىً » . (سوره مريم آیه 76 )

و كسانى كه در راه هدايت گام نهادند، خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد .

3- « وَ الَّذينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ » . (سوره محمدآیه17 )

 كسانى كه هدايت يافته‏اند، خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد و روح تقوا به آنان مى‏بخشد .

و این ازدیاد هدایت پس از هدایت و ارائه طریق و پیمودن انسان آن راه و طریق را و انجام دادن مقدمات وصول به مقصد و مطلوب است که به عنوان پاداش عمل اعطاء می گردد .

خوب روشن شد این معنا که خداوند در ارائه ی طریق در وهله ی اول و ایصال به مطلوب پس از پذیرفتن شرائط و فراهم کردن و انجام دادن مقدمات راه در مرحله ی بعدی هدایت که ایصال به مطلوب باشد دخالت دارد و هیچ خللی هم به مسئله ی اختیار وارد نمی سازد .

و اما شیوه ی هدایت الهی

هدایت الهی به وسیله ی دو رسول انجام می گیرد ، یکی رسول باطنی و دیگری رسول ظاهری ؛ به عبارت دیگر خداوند متعال برای هدایت بشر دو صنف رسول قرار داده است یکی رسولی که در باطن آدمی است که عقل و فطرت پاک خداجوی انسان است ودیگری رسول ظاهری یعنی انبیاء عظام که همراه با برنامه های دقیق و صحیح ( که به آن دین گفته می شود )  برای هدایت انسان از جانب خداوند متعال مبعوث شده اند .

در اینجا توجّه به یک نکته ، بسیار حائز اهمیت است وآن اینکه خداوند متعال رسول عقل و فطرت خداجوی انسان ( رسول باطنی ) که در نهاد همه ی انسانها به ودیعه گذاشته است را برای هدایت بشر کافی ندانسته و به آن اکتفاء ننموده و بلکه رسولان ظاهری ( پیامبران ) را نیز فرستاده است .

پس شناخت و آگاهی انسان یکی از طریق ادراکات عقلی و استدلال و دیگری از طریق فطرت و وجدان بدون نیاز به استدلال و در نهایت از طریق وحی و تعلیمات انبیاء و اوصیاء انجام می گردد .  

و آنچه را که مورد نیاز بشر در پیمودن مسیر تکامل است را خداوند به یکی از طرق یا در بسیاری از موارد با همه ی راهها به او تعلیم فرموده است .

و از این بیان لزوم اعتقاد به تعبدیات روشن می شود هر چند که در اثبات اصل تعبدیات نیاز به استدلال هست مثلاً مانند تعداد رکعات نماز صبح ، اما خود وجوب نماز توصلی است نه تعبدی . پس تعبدی در انجام است یعنی به فعل تعلق می گیرد  نه در پذیرش چون پذیرش و عقیده پیدا کردن به یک چیزی تعبدی نیست بلکه توصلی و تابع دلیل است .

بنابراین از این بیان بخوبی در می یابیم که عقل به تنهائی برای هدایت بشر در مسیر تکامل ، کافی نیست و لذا هدایتگر دیگر که دین است باید در زندگی انسان به سهم خودش به ایفاء نقش بپردازد . حال تعیین حدود و حوزه ی فعالیت دین مورد بحث ما نیست و در این مقال نمی گنجد و بحث دیگری را می طلبد . بعنوان مثال تشخیص درد و تجویز دارو یک بحث است و ساخت و تجزیه و ترکیب دارو بحثی دیگر . و در اینجا بر آن بوده ایم که تا اهمیت نقش دین و لزوم شناخت و تأثیر آن در مقابله و پیشگیری با پدیده های سه گانه ( دین زدگی ، دین گریزی و دین زدائی )  را بیان نموده و یاد آوری کرده باشیم .   

3- نهاد دینی یا حوزه ی علمیه

بعد از انتقال رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم به رفیق اعلی ، همواره جانشینان آن حضرت در میدان علم و عمل برای معرفی دین و دفاع از حریم دین در مقابل تهاجمات غیر دینی و یا انحرافات بنام دین از هیچ کوششی دریغ نورزیدند حتی از جان مایه گذاشتند .

شما اگر به تاریخ نیم نگاهی بیاندازید ، بر می خورید به احتجاجات  ائمه ی اطهار علیهم السلام اجمعین و پس از آن بزرگواران به احتجاجات شاگردان و یاران آنان و همین طور نسلاً بعد از نسل در عصرهای بعد به احتجاجات علماء و فقهاء و مراجع عظام  که با خصم دین و گروه های الحادی ، را ملاحظه می کنید .

بعنوان نمونه احتجاجات حضرت امام علی علیه السلام را با عالمان یهودی و مسیحی و یا احتجاجات حضرت  امام باقرو حضرت امام صادق علیهما السلام با بزرگان ادیان و هم چنین احتجاجات و مناظرات حضرت امام رضا علیه السلام با علمای مسیحی و یهودی و مجوسی و یا احتجاجات شاگردان و اصحاب ائمه  مانند هشام بن حکم  و علمای عصرهای بعد از آن  مانند شیخ طوسی ، علامه حلی ، شیخ مفید ف سید مرتضی و شیخ طبرسی و سایر علماء را ملاحظه کنید ، این نکته روشن می شود که حوزه ی علمیه فقط برای فقه و فقاهت به معنای خاص تأسیس و بناء نهاده نشده است و بلکه حوزه ی علمیه بعنوان یک نهاد دینی و مرکزی که معرّف و مدافع دین است پایه گذاری شده است .

امروزه اگر چه در حوزه ی علمیه برای خود حوزویان دروس اعتقادی نیز وجود دارد و تعلیم داده می شود اما دروس اعتقادی از کلام و فلسفه و تاریخ و عقاید ، جزء دروس جنبی محسوب می گردند و بلکه دروس اصلی ادبیات عرب و منطق و اصول و فقه می باشند و خصوصاً که همه ی اینها را برای فهمیدن فقه و استنباط احکام فقهی کسب می کنند و سلّمنا که در حوزه ی علمیه تمام دروس جزء برنامه های اصلی حوزه می باشند ، لیکن در مرحله ی عمل که فصل درویدن محصول است مبلّغان دینی بر منابر و تریبونهای وعظ و خطابه تمام بحث شان صرفاً بیان احکام شرعیه ی فرعیه و یا اخلاقیات بوده و هست و اصلاً یا حدّ اقل صحبتی از شناساندن بنیان دین  که اصول عقاید هستند ، نمی کنند و بر این موضوع خود مردم که حد اقل در سال شصت بار ( در ماه محرم و صفر و ماه رمضان و مناسبت های دیگر )  پای منبر و سخنرانی  نشسته و سخنان منبری ها را استماع می کنند گواه بوده و واقف و آگاهند . 

خوب اگر کسی بگوید شما از کجا می گوئید حوزه ی علمیه ( نهاد دینی ) نسبت به وظیفه اش کوتاهی و یا غفلت نموده است ؟

خواهیم گفت که پاسخ این سئوال بقدری روشن و بدیهی است که عامّه ی مردم بر آن واقف وآگاهند و آن اینکه آموزش استدلالی دین فقط و فقط منحصر به خود حوزه ی آموزشی کشور برای محصلین علم البته آن هم نه برای تمامی رشته ها که فقط برای رشته های مرتبط با معراف دینی کمی وسیعتر اررائه می شود باز هم نه بطور کافی و وافی ، بلکه اگر همان دو سئوال دین تقلیدی و یا برتری دینی بر سایر ادیان ، برای دانش پژوهان رشته های دینی نیز مطرح شود باز هم پاسخ مجاب سازنده و قانع کننده نخواهند داشت .

و اما در حوزه ی عمومی جامعه ، مبلّغان دینی فقط به بیان احکام شرعی و دستورات عبادی و اخلاقی می پردازند و بس ؛ شما کمتر منبری و خطیب را می بینید که از آموزش اصول عقاید آن هم  استدلالی و تحقیقی سخن به میان آورد و این موضوع در جائی است که اصول دین برای عموم کاملاً شناخته شده باشد به قول معروف ( ثبت الارض ثم انقش ) اول خانه رال بنا کنید و سپس تزئین نمائید ، روی هوا که نمی شود نقاشی کشید .

 اعتقاد به اصل دین نیز همان خانه است و احکام و دستورات عبادی و اخلاقی همان تزئین خانه است شما نمی توانید بدون اینکه اساس خانه را بناء نهاده باشد بیائید تزئینش کنید .

هر خانه ای متشکل از چند چیز است ، اصل و فرع و ما در این مثال که الان می زنیم دین را به یک خانه تشبیه می کنیم .

فرض کنید یک خانه ای را ، خوب اصلش اسکلت اصلی تا مرحله ی سفت کاری است و یک واجبات و ضروریاتی دارد مانند درب و پنجره و شیشه و سیستم روشنائی و سیستم آب و فروعی دارد مانند گچکاری و نقاشی و کاغذ دیواری و لوستر و سرامیک و پرده و و سایر امکانات .

خوب دین را اگر همین خانه فرض کنیم اصل اعتقاد به دین همان اسکلت تا مرحله ی سفتکاری است و واجبات دین مانند نماز و عبادات و ... همان درب و پنجره و ... می باشند که اگر خانه ای فاقد اینها باشد قابل سکونت و استفاده نمی باشد  و انسان از سرما و گرما و حیوانات و حشرات و ... در امان نخواهد بود و مستحبات مؤکد را نیز به گچکاری  و پرده و ... تشبیه می کنیم و مستحبات نیز مانند لوستر و کاغذ دیواری و ... می باشند که زیاد ضروری نیستند یعنی بدون آنها هم می شود این خانه را مورد استفاده قرار داد . و بالاخره باید اصل خانه باشد تا تمام کارهای دیگر را انجام داد . وقتی اصل و بناء نباشد که کارهای دیگر فایده ندارد .

در مورد دین هم باید اول ، شخص ، اعتقاد به اصل دین داشته باشد . و سپس نسبت به انجام واجبات و ضروریات  و مستحبات و ... اهتمام ورزد . ما در ابتداء می بایست اصول دین را آموزش بدهیم و سپس فروع آن را تعلیم داده و انتظار عمل به آن را داشته باشیم .

و اما باید بدانیم که شناساندن دین و نقش آن ، تنها وظیفه ی نهاد دینی نیست بلکه در ابتداء وظیفه ی خانواده است  که هر خانواده ی متدین ایرانی این وظیه را به خوبی ایفاء نموده است . و حیطه ی وظیفه ی خانواده نیز همان آشنائی مقدماتی به احکام و دستورات و ایجاد علاقه و انگیزه  نسبت به دین و فراگیری دستورات دینی  از جمله شناخت خود دین است .

و در مرحله ی بعدی وظیفه ی حکومت دینی است که با ایجاد بستری مناسب و فراهم آوردن زمینه ی دین شناسی با استفاده از متخصصان دینی می باشد البته این که می گوئیم حکومت مؤظف است به این لحاظ است که حکومت دینی است و مشروعیتش را از دین گرفته است و بنام دین ادامه ی حیات می دهد و الا در حکومت های غیر دینی حرفی نیست و اگر حکومت ایران نیز دینی نبود آن وقت این وظیفه نیز بر عهده ی خود نهاد دینی  گذارده می شد و حوزه ی علمیه این بار را بر دوش خود احساس می کرد .

اما حکومت دینی باید بلحاظ مشروعیتش ، نباید نسبت به دین بی تفاوت باشد ، و متإسفانه حکومت دینی نیز در ایفاء نقش و وظیفه ای که در قبال دین دارد نتوانسته است کاملاً موفق عمل نمایید و دلیلش نیز ضعف مدیریت مدیران نالایق و ناکارآمد ، است . و بلکه حکومت  فقط برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت  این وظیفه را از حوزه ی علمیه می خواهد و حوزه ی علمیه نیز از آن جهت که  کمک چندانی از ناحیه ی حکومت دریافت نمی کند و از آن طرف اقدام مستقیم حوزه ی علمیه نیز با برنامه های دولت و حکومت تعارض پیدا خواهد  نمود و به عبارت واضحتر مشروعیت حکومت زیر سئوال خواهد رفت ، نمی تواند وارد صحنه شود و از محدوده ی خود فراتر رود .

بلی اگر در حکومت غیر دینی بود حوزه ی علمیه هیچ گونه ابائی نداشت که به هر قیمت هم که شده نسبت به انجام وظیفه اش و لو تا مرز معارضه با حکومت هم که شده ، اقدام نماید .

یکی از موارد تعارض این است که اگر حکومت غیر دینی بود حوزه ی علمیه طرفداران و پیروان دین را از پرداخت مالیات به حکومت غیر دینی منع می کرد و در نتیجه بخشی از آن بودجه ها مستقیم یا غیر مستقیم در اختیار حوزه علمیه قرار می گرفت تا برای شناخت و آموزش دین و تبلیغ و معرفی دین هزینه گردد .

لیکن الان حکومت دینی است و دست حوزه ی علمیه از این جهت بسته است و از سوی دیگر حوزه ی علمیه  هزینه هایش را از طریق حکومت تأمین نمی کند و در دولت هیچ گونه ردیف بودجه ای برای حوزه ی علمیه منظور نشده است و فقط حوزه ی علمیه به سهم امام ( خمس ) قناعت کرده است و از طرف دیگر در حکومت غیر دینی پیروان دیین کمک های جنبی دیگر نیز به حوزه ی علمیه می نمودند چون می دانستند که حکومت غیر دینی هیچگونه کمکی را به حوزه ی علمیه نمی کند .

اما در حکومت دینی نیز مردم یا گمان می کنند که حکومت  به حوزه ی علمیه کمک می کند و یا توقع دارند که حکومت این کار را بکند . در نتیجه الان نه از آن حمایت های مالی مردم و پیروان دین خبری هست و نه عنایت حکومت شامل نهاد دینی می گردد و در واقع حوزه ی علمیه روز به روز مهجورتر می شود .

و اما در اینجا ذکر یک نکته را لازم و ضروری می دانم و آن اینکه آنچه که موجب جدائی حوزه و دانشگاه شده است اگر چه این جدائی خواسته ی دشمنان دین بوده و هست ، لیکن بدست ما « آگاهانه یا ناآگاهانه » صورت گرفته است .

اساس حوزه و دانشگاه بر یک هدف و مقصد بناء نهاده شده است و فقط هر کدام یا به مقتضای موضوع و یا به مقتضای زمان ، اسم و عنوان خاصی دارند ، لیکن در هدف مشترک بوده و هستند که همان تعلیم و تعلّم است . ولی با اضافه کردن پسوند در عنوان و عمل موجبات جدائی این دو نیز فراهم شده است . مانند علوم قدیم و علوم جدید یا علم دین و علم دنیا ، در حالی که هیچگاه دین برای مفهوم و محتوای علم به معنای واقعی تفکیک قائل نشده است .

به عبارت دیگر تمام موضوعات علم تحت لوای دین جمعند همانطور که آموختن احکام و دستورات عبادی و اخلاقی را فضیلت شمرده است ، آموختن احکام و روش طبابت و یا صنعت و اقتصاد و یا مدیریت و ... را فضیلت می داند .

و اگر امتیازی برای بعضی از علوم تصور می شود بواسطه ی مصادیق یا فراگیر بودن اثر آن علم است نه خود آن علم ؛ علم بما هو علم دارای ارزش و فضیلت است و در یک کلمه همه ی علوم به هم زنجیر وار متصل هستند و در زندگی بشر تأثیرگذار و بشر نیازمند به آنها می باشد .

و در خاتمه این بحث پیشنهاد می کنم که در جهت وحدت حوزه و دانشگاه اقدامات زیر ضروری به نظرمی رسد :

1- همانطور که در قدیم فرقی بین رشته های مختلف علم در حوزه ی تعلیم و تعلم مطرح نبود و همه ی رشته ها از اهمیت  خاص خودشان برخوردار بودند و در حیطه ی فعالیتی خود در جامعه ، نقش آفرین بودند ، اکنون نیز چنان باشد .

2- در حوزه ی علمیه و دانشگاه تا سطح معینی دروس مشترک قرار داده و تدوین و تدریس شود . و سپس به عنوان رشته ی تخصصی وارد مرحله  و سطح  تخصصی خود شوند ، مثلاً ییک سری معلومات عمومی تا حد لیسانس و کارشناسی شامل عقاید و علوم دینیی و ریاضی و زبان و جغرافیا و فیزیک و تاریخ و بهداشت و اجتماعی و .... بطور مشترک در دروس حوزه و دانشگاه گنجانده شود و  پس از آن ، برای مقطع کارشناسی ارشد و فوق لیسانس و بالاتر هر دانش پژوهی وارد رشته ی تخصصی مورد دلخواه  خود شود که این طرح موجب ممزوج شدن علوم کاربردی و علوم تئوریک در زندگی اجتماعی و فرهنگی جامعه ی اسلامی خواهد شد و یک فرهنگ صنعتی و اقتصادی بر اساس باورها و عقاید دینی جامعه متکوّن و پدیدار خواهد گشت .

3- تبادل نظر در رشته های تخصصی که بعضی از قسمت هایش با رشته های تخصصی دیگر مرتبط می باشند یعنی بعضی از موضوعات تخصصی مشترک در دو علم و دو تخصص میان حوزه و دانشگاه در سطح وسیع و فراگیر انجام گیرد به عنوان مثال ، مانند علم تشریح بدن و یا پیوند اعضاء در پزشکی و فقه .

نکته : ناگفته نماند که نگارنده وجود هریک از این پیشنهادها را در وضع موجود ، انکار نمی کنم ولی اگرچه این ارتباط وجود دارد اما چشم گیر و کار ساز یافت نمی شود و بلکه در سطح ضعیف مشاهد می شود .  

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید خراسانی در پنجشنبه 6 خرداد1389 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |